خرید بک لینک
خیلی دلم برای خودم میسوزه ... دلم میخواد بار و بندیلمو بردارم و برم ....

برم یه جای دور ... یه جایی که بشه تمام خستگی ها و دلتنگی ها و تنهایی هامو چال کنم ....

برم انقدر دور بشم که فراموش کنم که چقدر بغض فرودادم ...

مثل یه مبارز گوشه گود افتادم و خونین و زخمی و خسته به قطرات خونی که روی رینگ ریخته

نگاه میکنم ... به اینی که من یه بازنده ام ...

اره من یه بازنده ام ....

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

آخ که چقدر خسته م ... چقدر دلم گرفته از چیزی که میخواستم و چیزی که شدم... من آدم موفقی م ... توی کارم ... توی روابطم ...

ولی گند زدم به زندگیم ... هنوز صدای دکتر توی گوشمه ....

هنوزم به حرفاش فکر میکنم های های گریه میکنم . ..

چرا اسیر شدم ؟ چرا این کار با خودم کردم ؟ چرا بزرگترین ظلم رو در حق

دلم کردم ؟ چرا دلخوشی هامو نابود کردم ؟ چرا شادی رو از خودم گرفتم ؟؟

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

نمیدانم چرا هر موقع دلم میگیره میام اینجا ... عین کسایی که دنبال یه جا برای تخلیه روح وروانشون میگردن زندگی بالا وپایین های زیادی نشانمداد وهیچ وقت فکرنکرد که کمی تختی هم بد نیست .... از اینی که

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

چقدر این انسانها نا امیدکننده هستند ...چقدر تنهاییم وقتی کنار چنین افرادی قرار میگیریم و به این باور میرسیم

که خوب یا بد از جنس انها نیستیم ...زندگی پر پیچ خم تر از آن است که به راه راست تن ندهیم ....

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

راه جدید ... هدف های جدید و موفقیت های جدید ...

باید ببندم هر دفتری رو که منو از رضایت از خودم دور میکنه ...

مگه نه اینکه تا اینجای کار محکم و با اقتدار بودم ؟ پش چرا باید جا بزنم و به

نبرد جدیدی که در راهه تن ندم ؟

من به صبح این شب تاریک امیدوارم ...

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

صفحه بندی